خرید بک لینک

چند سال پیش که در دبیرستان های شمال شرق تهران تدریس می کردم تقریبا همه چیز، یکی از شاگردانم برایم در تکه کاغذی نه چندان پاکیزه نوشت "من هربار که شما را می بینم و حرف هایتان را گوش می دهم به خودم قول می دهم عوض شوم و از همان ظهر که به خانه می رسم درس و کتاب بخوانم. اما چند ساعت بعد که دیگر نمی بینمتان همه ی قول هایم فراموشم می شود. و باز که دوباره می بینمتان خیلی احساس گناه می کنم، اما در عین حال دوست هم دارم که باز ببینمتان چون خیلی بامزه حرف می زنید. خواستم بگویم غمگینم که نمی توانم خوشحالتان کنم چون همیشه شما من را خوشحال می کنید، البته اغلب از دیدنتان مضطرب می شوم از بسکه درس می پرسید و خدا خدا می کنم نیایید، اما دوستتان هم دارم خیلی و َضمنا اصلا هم باورم نمی شود بچه داشته باشید"... شاگردم شانزده سالش بود، بسیار زیبا بود، و بسیار هم زیبا تعارضات و تناقضات نهفته در ارتباطات انسانی را به تصویر کشیده بود. برایش یک کلمه بیشتر ننوشتم: "می فهمم".  همین. + نوشته شده در  شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷ساعت 19:32  توسط   | 

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 18:06

صفحه بندی